![]() |
![]() |
|
| دل نوشته های چرت و پرت |
|
این اولین باره که این جا رو باز کردم و بدون کپی و پیست از آفیس، دارم می نویسم
غمگینم؛نه به خاطر جمعه بودن؛و نه به خاطر ِ یه آدم ؛و نه به خاطر ِ خاطره یه حسی داره خفم می کنه،خیلی دوست دارم خودمو بزنم به کوچه ی علی معروف و دم بر نیارمو ،تا اونجا که می تونم تو اون کوچه ؛جولان بدم. اما نمی تونم .کارت سبز ِ کوچه هه فاقد اعتبار شده؛پس می گم حسم رو!حتی فکر ِ ترس از بیان ِ انگ چسبیدن های احتمالی رو به جون می خرم پاییز شروع شد،و چقدر از این به اصطلاح پادشاه ِ فصل ها با تمام ِ قشنگی هاش ،متنفرم. از زود شب شدن ِ روزاش،از سوز و سرمای ِ خشکش!بارون های الکی اش و حس و حال ِ غم زده ِ اطرافیانم ،مخصوصا ساغر که طبق ِ یه قرار نانوشته از اوایل مهر میره تو برج ِ زهر ِ مار ؛سکنی می کنه و تا اوایل اسفند که کوچ می کنه به برج مهربونی هاسنگرو ترک نمی کنه. و امسال با تمام سال ها فرق می کنه.بدجوری احساس ِ تنهایی می کنم.فردا دانشگاه باز می شه و از همین فردا دوست دارم با یه بهونه ی الکی بپیچونمش!دانشگاهی که نازی،بشری،فرزانه،اسما و..از همه مهم تر ساغر نداره که دانشگاه نیست.شاید اون روزایی که پشت ِ سر هم حذف می کردمو ساغر می رفت امتحان می داد ؛باید فکر ِ این تنهایی ها رو می کردم!مایی که یه روز دانشگاه رو بدون ِ هم نمی تونستیم تحمل کنیم،چه توقعی از من ِ احساساتی هست که،صد و بیست و چهار روزو بدون اون بگذرونم پ ن:این نوشته شاید پراکنده تر از اونی باشه که ارزش ِ خوندن داشته باشه؛اما نوشتم چون ممکنه همدردی های احتمالیتون سبکم کنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مهر 1389ساعت 22:44 توسط هاله |
|
|
انتظار.... ,شاید اولین الگویی که می یاد ،تو ذهنت دو تا چشم ِ گریون ؛یه قلب ِ پر طپش و دماغ احیانا سرخ و باد کرده و یه جعبه دستمال کاغذی ِ پرپر شده است و یه گوشی ِ موبایل آیینه ِ دغ و این یعنی منتظری یا خودش بیاد، یا نامه اش ،یا حتی خبرش! ولی انتظار؛ یه ور ی خوشبینانه هم داره. که به نظر ِ من نه تنها کمبودی از ور ِ بدبینانه نداره ،بلکه یه سر و گردن از اون بالاتره این که منتظر باشی:هم خودش بیاد، هم نامه اش ,هم خبر خوشحالیاتون ولی انتظاری که من دارم، با این دو تا بالایی ها و با همه ی اونایی که تو دل ِ توئه فرق داره؛انگار جنسشو، رنگشو، بوش یه چیز ِ دیگه است.این انتظار یک شازده نیست با اسب ِ سفیدش!!بلکه یه روزه!روزی که یکی از بهترین هامه و تو اون روز یکی از بهترین ِ آدم های زندگیم سوار بر ترک ِ شازده، روانه ی خوشبختی هاشه و من بیشتر خواهم گفت درباره ی آن روز.... پ ن :خیلی کم کار بودم؛شرمنده ..دست و دلم نمی رفت به نوشتن..پرکار خواهم بود شاید فقط به خاطر فرناز پ ن دو:این نوشته فقط یک دست گرمی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:27 توسط هاله |
|
|
می گن اردیبهشت ،فصل ِ جفت گیری ِ مصداقش هم کاملا وجود ِ خارجی و داخلی داره: همین گربه ها،که از هر فرصتی استفاده می کنند. زیر ِ ماشین،پشت درخت ؛بالای دیوار کوتاه خونه ی ویلایی ِ روبه رومون؛ چه کارها که نمی کنند؟!پناه بر خدا!شب ها صدای جیغ جیغشون بلندتره. یه بنده خدایی می گفت اینا جیغ می زنن که جفت مورد ِ علاقه شونو پیدا کنند .حکایت ِ چادر انداختن پسرهای قاجار رو سر ِ دخترای حرمسراست،برای انتخاب زن مورد ِ علاقشون! این از حیوون ها آدم ها، رو هم که نگو و نپرس .تو هر پرایدی یه نفر رو می بینی هم چین حالت ملو. چراغ هااا خاموش،دقت که می کنی یه نفر دیگه رو هم می بینی !ما که بخیل نیستیم ولی خواهر ِ من برادر ِ من کوچه ی ما ترددش بیشتر از اونی هست که بشه محبت رو توش بند زد.کوچه رو به رویی یا کوچه پشت ثبت ی احوال ِ رازان جنب ی سطل ِ آشغال ِ مارال گزینه ی بهتری است،اوکازیون بودنشو رفیقمون تضمین می کنه که پنجره اش مشرف به خیابونه و چه فیلم هایی که نمی بینه، گاهی حتی با موسیقی متن خلاصه این که حواسمون باشه اردیبهشت ِ سال ِ آینده تعداد کودکان ِ سه ماهه اون قدر زیاده که رئیس جمهرور ِ نه چندان مردمی مون، از خوشحالی در پوست خود بترکه پ ن یک:هاله/اردیبهشت 89 پ ن دو:این مدت دوری رو بزار به حساب ِ امتحانا،زین پس حضور ِ پر رنگ تری خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 22:32 توسط هاله |
|
|
دنبال هر چی دیگه بگردی، تو صورتش اونقدر اضطرابه می چربه که، تو بتونی چشم های خوش رنگش رو نادیده بگیری. حتی مطمئنم لب های درشتش هم به چشمت نمی یاد. یا ناخن های کوتاهش که معلومه با وسواس زیادی مانیکورشون کرده، بعدش هم با یه فرنچ ساده رنگ و لعاب ِ بیشتری بهشون داده است. هیچ کس هم به ست بنفش و سفیدش دقت نمی کرد. تو کل وجود زن فقط ابروهای تو هم گره کرده اش؛ رو می بینی که چند دقیقه یک بار تیک می گیره و بیشتر تو هم می ره. اشتباه کردی اگه فکر کنی حواسم رفت به شیکم ورقلمبیده اش که ،با مانتوی سترچ ِ تنگ ِ بنفشش؛ بیشتر تو ذوق می زنه. ولی من تمام حواسم به مردک ِ بربری قلابی پوش ِ کناریش ِ ،که فکر نمی کنه زن ِ بار ِ شیشه حمل کنش، نه تنها، شیشه ای درجه یک با خودش این ور اون ور می بره؛ بلکه خیلی وقته جنس ِقلبش هم شیشه ای شده .می دونم هیچ کس ندید که، وقتی زن هیکلش رو به شونه های قوی مرد یله داد و مرد فورا خودشو عقب کشید و با موبایلش بازی کرد و کامیون ی حمل ِ شیشه ی ما چنان از این عکس العمل جا خورد و خودشو گوله کرد به کناری ترین جای ممکنه ی صندلیش که ،هر گونه نسبتی رو با بربری پوش انکار کنه و من همون لحظه از صدای جیرینگ جیرنگ ِ بلندی ترسیدم..مردک رفت پشت پنجره.تصادف شده؟؟ پ ن :رادیولوژی _سونوگرافی میرداماد پ ن دو:چقدر جای زن دلم مهربونی می خواست |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:58 توسط هاله |
|
|
دلم می خواست با دستای خودم چشاشونو، قالبی از تو کاسه دربیارم. وقتی؛ از شباهت چشام با چشاش حرف می زدن..یعنی هیچ ژنتیک ِ دیگه ای، غیر از اثر محیطی نمی شد دخیل بشه که یک کاره؛ من به این نکبت نمی رفتم.از چشم های زاغش که حتی تو سیاهی برق می زد؛ نفرت داشتم. یا بهتره بگم به طرز مرگ باری ازش می ترسیدم هرچی اون بیشتر پا پیش می گذاشت؛ من تندتر فرار می کردم. از وقتی هم که فهمیدم به قولی ؛ کم کم باید خانوم بشم ؛ سعی کردم؛ با حجب و حیای تموم، ازش دوری کنم نمی خواستم تو خیابون سر و صدا راه بندازمو ،آبروی چندین و چند ساله ی مامان و بابام رو با شلوغ کاری زیر سوال ببرم.شاید بی توجهی و کم محلی ام باعث می شد سایه ی شیطنتِ چشم های سبزش از رو زندگی ام کنار بره ،آخه مگه می تونستم کار دیگه ای هم انجام بدم؟چند روزه دیگه حیا رو خورده و آبرو رو غی کرده و سرکوچه بدجوری زاغ سیاهمو چوب می زنه.باورت نمی شه؟ از تلاقی نگاهمون مورمورم می شه .هر کی ندونه و قیافمو ببینه فِک می کنه یه خرمالوی گس رو تا ته خوردم.دیشب رو بگوکه تا حسن آقا بقال، خرامان خرامان دنبالم راه افتاد. و من قایمکی تو خودم لرزیدم .هی دهنش رو باز و بسته می کرد. نمی خواستم بشنوم؛ حرفاش بیشتر ، شبیه ناله بود. ولی من، فقط دنبال تشابه چشمام با گربه ی سیاه ِ بدترکیب ِ سرکوچه بود که هر روز بیشتر سعی می کرد خودشو به من بچسبونه، در حالی که نمی دونست من مثل ِ سگ از گربه می ترسم] پ ن :انواع راه های پیشنهادی از شر خارج شدنش رو خریدارم :دی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 23:51 توسط هاله |
|
|
در حالی دارم می نویسم که؛ حدود چهار ساعت از آغاز سال ِ جدید گذشته،سالی که با کلی وعده وعید ی که به خودم دادم شروع شد؛سالی که از نرسیدنش به طرز ِ غریبی می ترسیدم ؛شاید این واهمه یواشکی بود،آخه مامانم می گفت:عید، تو اتاقت نمی یاد. بس که پاچیده، ای!و من به طرز ِ عجیب تری با حرف هاش سر کار می رم ؛اونم با حقوق ِ مکفی و بیمه!کار ِ خداست دیگهريال عالمی رو سر کار می گذارم. مامانمم سه سوت ما رو به جرگه ی شاغلین پیوند ِ ناگستنی می بندد...خلاصه به حول و قوه ی الهی و کمک های بی چشمداشت ِ معصومه خانوم؛ اتاق ما اندکی جمعوری شد و عمو نوروز نه تنها قدوم ِ مبارک را در کلبه ی درویشی ما نهادن بلکه با چای پذیرایی شدن(از اون حرفا بودا)....یه سال دیگه شروع شد؛منتظرش بودم شدید...باورت می شه من حتی از نور هم بیشتر ذوق دارم که عیده و با چشمای براق فرایند دست تو جیب بغل ِ کت ِ پدربزرگمو نیگا می کردم ؛هر کی نمی دونست فکر می کرد قراره به غیر ِ از اسکناس های نو، چه چیزی از تو جیبش در بیاد که چنان با شوق نگاه می کرد م.شما که غریبه نیستید خیلی وقت بود دلم واسه عیدی گرفتن تو همون اولای سال لک زده بود و عیدی که بو کهنگی می داد و اواخر فرودین می گرفت مزه نداشت.آخه امسال بعد از هشت سال اولین سالیه که سال تحویل ،وطن بودیم و اینا..همش تو دلم خدا خدا می کردم که نکنه دیگه به من عیدی ندن!یاس و نور بدجوری بازار ما رو کساد کردن...به هر حال امشب هم گذشت و من عیدی گرفتم خدا رو شکر. تو دلم مطمئنم که امسال بهترین ها مال ِ من و توئه...شک ندارم ..با این که خودم عاشق ِ عددهای زوجم ولی سال های فرد برام بهتر بوده..تو بزار به حساب ِ خرافاتی بودنم الان که دارم این نوشته رو می خونم 28 روز از فروردین گذشته خدا رو شکر که عالی بوده .می دونم حال و هوای ِ عیدت رفته ولی دوست داشتی بخون پ ن یک:دلتون نخواد، اما یه دوست دارم که حاضرم براش بمیرم...عذاب وجدان دارم که چرا امسال تولدشو بلاگ نکردم ولی خودش می دونه و می دونم که عااشقشم به غلظت غین تو اسمش(البته واسش تو کارت پستال نوشتم) پ ن دو:وقتی به نازنین می گم ؛می خوام. تور بزارم، نمایشگاه کتاب چرا بر و بر منو نگاه می کنه؟ پ ن سه:ما عازم سینماییم ؛اومدنیشهاش دستا بالا پ ن چهار :مرسی که پارسالا با هام بودیم، امسالا ،هم با هم باشیم پ ن پنج:وبلاگ ِ بعدی انتخاب با شما؟چی بنویسیم؟ پ ن شش:امسال از 4 فروردین مسافرت بودم و این از عجایب است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 23:39 توسط هاله |
|
|
هیچ صدای قابل توجهی نمی یاد ؛گوش که تیز می کنی فقط صدای سُریدن خودکار رو کاغذو می شنوی، اونم در فاصله ای که دستاشونو بر می دارند و یه استراحتی به انگشتاشون می دن و عازم ِ خط ِ بعدی می شن.تک و توکی هم صدای ورق زدن که حکایت از پرشدن یه صفحه از چرندیات و شروع صفحه ی بعدی بازم از چرندیات،شنیده می شه .گاهی هم صدای ویبره ی یه موبایلی از اون دور دورا می یاد و می تونی تصور کنی که یکی خم می شه و نجواگونه ؛ می گه: سر کلاسم.از صدای پاهایی که روی ِ هم قرار گرفتنو هر چند دقیقه یکبار جاشونو عوض می کنند؛ تا نه؛ به خواب برن و نه ،تحمل کردن کلاس غیر قابل تحمل بشه، هم نمیشه گذشت. و یا کفش هایی که از سر خوشی با زمین رِنگ می گیرند .یا حتی با حالتی نیمه عصبی پاشونو تکون می دن و اگه رو حرکات ِ دیگه ی شخص اشراف داشته باشی؛ می بینی که داره یا پوست اطراف ِ شصتش رو می کنه یا داره با انگشتهاش بازی می کنی و به اصطلاح ِ راننده کامیونها می شکونتشون و یا ناخوناش در زیر ِ بلدوزر ِ دندوناش منهدم می شن صدا ی ِ پچ پچ هم که آهنگ ِ زمینه است و نبودش مث ٍ عالم بی عمل و زنبوره بی عسله و اگه نباشه کلاس به رسمیت شناخته نمی شه ولی هر چی گوشامو جلا می دم و هفت دنگ حواسم رو جمع می کنم، هیچ کس نفس نمی کش.ه نکنه سال ها پیش مرده ایم؟ پ ن:امروز آخرین شنبه ی سال 88 است؛روز ِ خوبی بود مرسی از ساغر یار و یاور همیشگی ما پ ن:نوشته شده در سه شنبه؛کلاس ِ اصلاح و نژاد ِ آبزیان ،صفائیان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:47 توسط هاله |
|
|
طبقه ی سوم؛کلاس ِ یه دونه مونده به گوشه ای!جمعیت کلاس از نصف خیلی کم تره،با من که حدود ِ چهل دقیقه دیر رسیدم؛ میشه 15 نفر!از این تعداد؛شاید حدود ِ 5/2 نفر درس گوش می دن،بلکه یاد بگیرن؛بس که درسش نامفهومه.دو نفر که در فاصله ی اندکی از دهان ِ استاد، جلوس فرمودن و سر تا پا گوش و مثل یه میرزا بنویس ِ تمام عیار جمله به جمله طومار می نویسن؛اونم با خودکارهای صورتی ؛آبی ،سبز و گل منگلی.اون نصف ِ نفر هم؛ پسره جلویی منه.که آنتراک ِ بین چرت هاش ، به درس گوش می ده و اتفاقا سوال هایی می پرسه که، شاید حتی تصورش هم به ذهن اون دو تا ی ِ دیگه نرسه.می مونه 12 نفر بقیه. پسره پشت ِ سریم داره سعی می کنه. با دقت به حرکت های ژانگولری دختر ِ بغل دستی من که؛ پاهاش رو مدام تکون- تکون می ده ،نگاه کنه.به خدا من، ویبره گرفتم.خیلی دوست داشتم می تونست ،به استاد بگه احتیاج به بیرون رفتن جهت ِ امر ضروری داره.دختره این وری هم کامل تو هپروت سیر می کنه .کیفش رو گذاشته رو میز ِ جلوش و اون پشت هر کاری که تو بگی؛ می کنه .از تمیز کردن خورده سبزی ِ قرمه سبزی شام ِ دیشب از لای ِ دندون ِ سوم ِ فک ِ بالاش. تا لاک زدن. اونم آبی جیغ!ردیف جلو هم 3 تا دختر نشستن و با توجه به قانون ِ نانوشته ای با هم تعامل دارند و یهو سه تایی نخودی می خندند ؛معلوم نیست پشت ِ سر ِ کدوم از خدا بی خبری دارن صفحه می گذارن.ردیف ِ گوشه ی دیوار هم ؛آخرین ردیفش، یه دختره نشسته که سرش رو تکیه داده به دیوار و تند تند اس ام اس می زنه ؛برام جالبه بدنم کی از ما بی کار تره و هشت صبح بیدار؛ردیف ِ جلوی این دختره هم یکی داره کتاب می خونه. با یه کم کنکاش اسم کتاب رو می خونم_گستره ی محبت_باورم نمی شه هنوزم علاف هایی هستند که این اراجیف رو باور کنند. آخه من خودم 13 ساله که بودم یکی از پیگیر ترین ِ این علافان بودم. کناریش دوستشه؛ می شناسمش .بی خیال داره جدول حل می کنه. از هر جدولی 5 ؛6 تاشو پر می کنه. بعد یه کم فکر می کنه ،به چهار گوشه ی کلاس خیره می شه و زود نا امید می شه و می زنه صفحه ی بعد.ردیف ِ دوم هم یه پسره دستشو هایل ِ بدن کرده و خواب ِ خواب و اما عجیب ترین رویداد ِ این کلاس بعد از من ،پسری است که ردیف ِ دوم نشسته و با یه نخ که می دونم از کجای لباسش پیدا کرده، ولی برای حفظ شئونات ِ اسلامی خودمو می زنم به ندونستن؛بازی می کنه و من گول زننده ترین فرد ِ این کلاسم؛دارم یه نفس می نویسم و حتی یه خط اش هم راجع به قزل آلای ِ رودخونه ی هراز نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:13 توسط هاله |
|
|
دیشب دلم گرفت؛از قضاوت های که نبودم ونمی خواستم باشم!شاید یه انعکاسی از اون همه بدی که پشت سر هم ردیف می شد،داشتم؛اما مطمئن بودم؛آدم پستی نیستم.اونم از طرف اونی که ادعا داره؛ قبولم داره باز هم انرژی ام کار دستم داد و باز هم یه تصمیم ِ خرکی گرفتم ..پاک کردن صورت مسئله و رفتن تو لاک ِ خودم .دانشگاه و سکوت و سکوت!البته تازه اوله صبحه و نمی دونم چقدر می تونم به عهدم پایبند باشم. و یه کاور ِ آهنی بکشم روی ِ شیطونی هام.وقتی از این تصمیم ها می گیرم؛ اولش خیلی سخته. حس می کنم خودم که کسل می شم هیچغ بقیه رو هم کسل می کنم. اما گاهی برای دفاع از حیثیت، باید حتی از هویتم فاصله بگیرم و بهترین کار اینه که بنویسم و بنویسم و اون قدر رو دایره ی لغاتم دور بزنم که فقط کلمه ی تفکر؛ تهش برام باقی بمونه و اون قدر ازش سر مشق بنویسم که پایان ِ روز ملکه ام؛ بشه و شب که می خوام بخوابم دیگه به هیچی فکر نمی کنم پ ن:اونقدر ها هم سخت نبود،حتی واسه حاضر_غایب هم صدامو کسی نشنید...دم ِ وجود ساغر،سرگرمی هاش و جدولش گرم...ساغر که هست یعنی نصف ِ وجودم کامله پ ن :خوشحالم که از هشت صبح تا شش بعدازظهر به عهدم پایبند بودم پ ن:قصد ِ توهین به هیچ کس رو نداشتم پ ن :"من گاهی از این که کودکانه به وجد می یام،محکومم" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:48 توسط هاله |
|
|
نیکا جونم سلام،خوبی عزیزم؟چه خبرا؟همه چیز بر وفق مراد هست؟روزگار می گذره خوش و خرم؟بابا خیلی بی معرفت شدی ها!نمی گی این سر دنیا یه هاله ای هم هست که دوستت داره و کلی دلش برات تنگ میشه؟آخه عکس های دو نفری که تو آغوش هم گم شدیم که رفع دلتنگی نمی کنه خانومی؟جای خالی گرمای انگشتای کشیده ات یا نگاه نافذ و پرسوالاتو نمی گیره که نیکی ؟آخه بی وفا خانوم دوازده سال دوستی ارزش نداره یه خبری بگیری؟خودتم که در دسترس نیستی حتی برای گود بای پارتی ات هم صمیمی ترین دوستت از قلم افتاد.کوله پشتی سرخابی ات با طرح ماشین و جامدادی سرش پوتین های خز دار مشکی ات،کاپشن صورتی ات که خاله وحیده ات از آلمان فرستاده بود اینا هنوز تو ذهنمه فکر نکن اگه خط کش اکلیلی خرسیه ،پاک کن توت فرنگی، یا خودکار رنگی ها و کارت پستال های خوشگل که برای عید می دادی و همه یونیسف بود و یا روسری زرشکیه کادوی تولدم ،نبود فراموشت می کردم. نه مهربون تو یکی از سوئیت های مجلل قلبمو در اختیار داری برای همیشه حتی الان که که ازم دوری. اونم خیلی زیاد مگه خاله بازی هامون،چسبی شدن جوراب شلواری ات، خراب کاری من که با قیچی بریدمش .اینا یادم نمی ره می خوام یک خاطره برات بگم یا بهتر بگم یک فاجعه که داغونم کرد شب سوم احیا بود آبان هشتاد و چهار رو می گم از شر فردی (دبیر معارف پیش )خلاص شده بودم. سر میرداماد فاطمه و فائزه رو دیدم. دو قلوهایی که یک سال بینشون می نشستم .کلی ذوق کردم. بعد فاطمه منو بغل کرد .گفت: هاله؟ از نیکا چه خبر؟ شنبه باهات حرف زده بودم. از خونه ی خاله ات بهم زنگ زده بودی. یک هو عمودی اومدم رو آسفالت مثل فیلم ها. نیچی برا تو هنرپیشه هم شدیم. پشت در خونمون اشکامو پاک کردم. در حالی که تو زودتر از اینا به مامانم خبر داده بودی شب با لعیا اومدیم خونه تون. ولی تو نبودی .گرچه خونه بوی تو رو می دادو حضورت همه جا حس می شد.مامانت منو در آغوش گرفت و مثل یک کودک گریست مامانت می گفت هاله جون اومدی تولد نیکا اونم تو آبان، نه اسفند .کیمیا (که دیگه هیچ حیاتی تو صورتش نبود)رفت یک برگه آورد پر خط خطی با دست خطی که دوازده سال باهاش آشنا بودم نوشته بودی خدایا منو بخوان به بالاها به او و چه زود اجابت کرد کسی که تا ابد عاشقانه دوست دارد و فراموشت نمی کند هاله پ ن: امروز 5 ساله که تولدت نیستی ،و من چقدر دلم می خواست جای تو بودم پ ن:این بلاگ قدیمی است،ولی شاید فقط برای یک نفر پ ن:امروز از هر روز بیشتر دلم هواتووو کرد نیکی خانومی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 22:53 توسط هاله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من/هاله/22 سال و کمتر از نیم ماه
سرمان عجیب بوی قرمه سبزی می دهد گهگاه می نویسم/تو بخون سالیان و حالمان همواره خوب است اما تو باور نکن |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
| پیوندها |
|
حدیث غزاله نوید آرمین |
|
RSS
|